374. امیتیس شیرین زبون :*
حرف زدنت بسیار پیشرفت کرده این وسط حرفهایی میزنی گاها که ما انگشت به دهن میمونیم :* یه بار لباسها رو شستم و بعد در لباسشویی رو که باز کردم توش چند تا پاستیل کرمی بود باب اندیدی ... باب اسفنجی لپاپ ... لپتاپ صبح 13 بدر امیتیس ساعت 7 صبح بیدار شد و چون باباش پایین خوابیده بود گریه میکرد که بابا کوووو ؟ بعد یهو چشمش افتاد به اتاق و دید هوا روشنه و چون گفته بودم صبح میریم پیاده روی یهو برگشت گفت بریم پیاده روی! میگم مهمونا خوابن میگه مهمونام بیان پیاده روی 3 تا گردو برداشته بود باهاش بازی میکرد میگه این باباشه این پسره ... میگم اون یکی کیه ؟ میگه مامانشه امیتیس اومده میگه مامان من دکترم ! میگم دکتر چی ؟ میگ...


